تا اطلاع اخروی!
تا اطلاع ثانوی:
در این مکان هیچ گونه پستی سرو نخواهد شد!
مشتریان عزیز می توانند اینجا و هرجا را که دلشان خواست٬ رویت نمایند!
با تشکر
!somebody
می روم...
با تب تنهایی جانکاه خویش٬
زیر باران می سپارم راه خویش.
سیل غم در سینه غوغا می کند٬
قطرهی دل میل دریا می کند٬
قطرهی تنها کجا٬ دریا کجا٬
دور ماندم از رفیقان تا کجا!
همدلی کو تا شوم همراه او٬
سر نهم هرجا که خاطرخواه او!
شاید از این تیرگیها بگذریم.
ره بهسوی روشناییها بریم.
میروم٬ شاید کسی پیدا شود.
بی تو کی این قطرهدل٬ دریا شود؟
(فریدون مشیری)
به تعدادی آرزوی محال نیازمندیم!
به پیشنهاد کرگدن بانو می خواهم ۷ آرزوی محالم را بازخوانی - بازیابی! - کنم٬ باشد که رستگار شوم!
(از بقیه ی دوستان هم می خواهم اگر دلشان خواست٬ در این بازی شریک شوند.)
پیش نوشت: آرزوی محال من احتمالا بیش از ۷ تاست. اما ۷تایی را که در اولویت اند٬ می نویسم.
ـ ـ ـ ـ ـ
آرزوی اول: همین یکشنبه ی آینده که قرار است با کراهت بروم دانشگاه٬ مدرک لیسانس ام را پیشاپیش بزنند زیر بغلم و فاتحه مع الصلوات! (و این٬ آغاز عشق بازی من و دنیاست... والا!)
پی نوشت آرزوی اول: غرض گور به گور شدن دانشگاه است٬ ولاغیر. و گر نه مدرک دو زار هم نمی ارزد.
آرزوی دوم: یک ویلای ٍ تمام چوبی در یکی از زیباترین سواحل دنیا داشته باشم. البته چوبش باید مرغوب باشد تا در معرض رطوبت باد نکند!
آرزوی سوم: منبع درآمدم فقط و فقط ژورنالیستی و نویسندگی باشد و از همین راه ثروت کلانی(!) به هم بزنم.
آرزوی چهارم: با دوستان اندک و عزیزم به پارک ارم۲ برویم(شهربازی فعلا تعطیل است) و همه ی وسایل وحشتناک ٍ آن را سوار شویم و جیغ بزنیم!
آرزوی پنجم: برای یک بار هم که شده تولدم را در کنار دوستانم جشن بگیرم.
...
(فعلا همین ها به ذهنم رسید! اگر شد٬ کاملش می کنم. حالا می فهمم که من چقدر آرزو ندارم...)
خواهش(!): خیلی دوست دارم همه من را «هاله» صدا کنند٬ نه «خانم عابدین».
پی نوشت: کرگدن بانو جان٬ باور کن بعضی هاشان در عین سادگی واقعا محالند...
تولدت مبارک هاله ی ماه!
دوستان مان را تفالی زدیم٬ آمد:
واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند
قشنگ روزگار من!
یادم باشد
حرفی نزنم که به کسی بر بخورد.
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد.
راهی نروم که بی راه باشد.
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را.
یادم باشد که روز و روزگار خوش است.
همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب!
تنها! ... دل ما٬ دل نیست.
آره!
(مجتبی معظمی)
تو کیستی؟
دلم براتون تنگ شده٬ حتی اگه همین الآن کنارم نشسته باشید:
ک.ر اولین دوست صمیمی ام بود که دوم دبستان پیداش کردم. همین چند روز پیش بود که تو خیابون دیدم اش. من رو نشناخت! کلی بغلش کردم و چلوندمش! همه اش می گفت: «هاله! چرا انقدر عوض شدی؟» روم نشد٬ وگرنه ازش می پرسیدم «عوض شدم یا عوضی؟»
-
س.ش رو تازه پیدا کردم! خیلی هم اذیت اش کردم تا حالا! حلالم کن این روزهای آخر عمر!
-
م.ف عشق منه! امیدوارم خودش به این پست سر نزنه٬ چون پررو که هست٬ پررو تر میشه! گمونم ۵-۶ سال میشه که با هم دوست هستیم. دوست به این نزدیکی گمون نکنم تا به حال داشته بوده باشم(!)
-
ه.ع احتمالا اون دنیا سر پل سراط یه جفت پای حسابی برام می گیره که هر روز این همه باهاش دعوا می کنم! اگه «ه» ندونه٬ خدا که می دونه آدم چقدر خواهرش رو دوست داره!
-
م.ن دیوونه ام کرده! البته خودم هم استعدادش رو داشتم٬ وگرنه نمی نشستم پای سر و صداش که!
-
ا.ف خیلی شبیه منه و البته بیشتر شبیه خودش! اصولا خنده هاش خیلی دیدنی اند. همیشه بخندید لطفا!
-
ح.م بسیار بسیار بسیار ... (بمونید تو خماری! سعی کنید دلتون هم تا جایی که ممکنه بسوزه! فرض کنید یکی داره بهتون زبون هم دراز می کنه! دیگه نور علی نور میشه!) بسیار کوچیکش ام!
-
ک.م رو خیلی اذیت کردم. شاید زندگی اش رو هم خراب کرده باشم. شاید هر چی بدبختی تا آخر عمر بکشه٬ تقصیر من باشه. ببخش! بچگی بود و بی عقلی و خریت!
-
ا.ن و کوپه های قطار رو هیچ وقت فراموش نمی کنم! چه عکس هایی که از ما نگرفتند تو قطار و ما هم هیچ وقت ندیدیم شون! خدا می دونه عکس ها به دست کی که نرسیده! چه شیطنت ها که نکردیم! چه سفری که با هم نرفتیم! چه اصطلاحاتی که به کار نمی بردیم! (الآن که یادم میاد٬ تبخیر میشم!) چه سینماها که نرفتیم! چه ...
-
ه.ن فرشته ی نجات من بود٬ تو یک شب برفی. هرگز لطفش رو فراموش نمی کنم. شک دارم اگر کس دیگری جای اون بود٬ از یک لذت بزرگ به خاطر من می گذشت. چه لذتی بردم اون شب.
-
پ.پ هنوز رو در و دیوار من و اتاقم و .. جا خوش کرده. چه خاطراتی که از این بزرگ مرد ندارم. کاش قسمت بشه دوباره ببینمش و روابط دوباره دختر و پدری بشه و از این حالت نمی دونم چی چی دربیاد.
-
ا.ش دمش بسیار گرمه! امتحان کردم که میگم ها! به آدم نه نمیگه٬ مگه چی بشه. بسیار پایه است برای شیطنت های من!
-
م.گ رو ۷-۸ ساله که می شناسم. هر دو بزرگ شدیم٬ اون به همون خوبی و نجابت ۸ سال پیش موند و من هزار بار زیرو رو شدم. البته چیزه ها! من خیلی دختر خوبی ام! بله! همون!
-
پ.ب رو بیشتر از قدیم ها دوست دارم. ای کاش تو دانشگاه جای من بود. ای کاش من جای هیچ کس نبودم. ای کاش امسال دانشگاه قبول بشه. خدایا! خودت کمکش کن. اگه امسال نشه٬ ...
-
ب.ب رو که بهش حسابی مفتخرم! بتهوون منه! موهای نرم آرشه رو از اون به یادگار دارم.
-
م.م از چیزی که هست٬ خیلی راضی نیست. همیشه می گفت: «کاش من جای تو بودم» نمی دونست من هم همیشه می خواستم جای یکی دیگه باشم! خدا کنه شیطنت هاش کار دستش نده.
-
ع.خ بسیار بخشنده است! ایشالا همه ی امتحاناتش رو ۲۰ بگیره٬ تا آخر عمرش!
-
م.ر بسیار مهربان٬ دمت گرم٬ دوست٬ سنگ صبور و باحال اه! خدا حفظش کنه برامون ایشالا! یه اسفند براش باید دود کنم که چشم نخوره بچه ام!
-
س.ب من رو با خودم آشتی داد. دل شیر می خواست کاری که اون کرد. شیر هم البته دل اون کار رو نداشت. با زندگی اش بازی کرد. دمش گرم! ثابت کرد که همیشه میشه روش حساب کرد.
-
ا.ج بسیار شبیه منه و کمتر شبیه خودش! اگه قدر خودش رو بدونه٬ ضرر نمی کنه.
-
ک.ع شگفت انگیزه...
-
م.ع رو که عاشق صداش شدم! و هم چنین عاشق معرفی کردن خودش! شگفت انگیز بود برام. اگه بدونید چقدر لذت بردم. از اون لبخندهای کج و کوله و آویزون ِ دوست داشتنی روی لبام نشست!
-
ع.ش یه داداش داشت! داداشش یه دوست داشت! دوستش یه عشق داشت! عشق اش یه دوست داشت. دوستش یه عاشق داشت. ...
-
م.م مثل بچه ها ساده است! آدم می خواد سه ساعت بشینه و به لرزش دستاش موقع حرف زدن نگاه کنه. تنها کاری که بلد نیست٬ ریا کاریه. تو دایره ی کلماتش چنین چیزی اصلا وجود نداره.
-
ف.ش یادگار اشک و آه و قهقهه و شیرینی نخودچی و آدامس و پوتین تیمبرلند و کمربند و رنگهای سبز و مشکی و زنجیر و چلچراغ و علم و کتل برای منه!
-
ع.خ طی دو روز بچه شد. بیچاره شد. آب شد. شاید هم مرده باشه الآن...
-
م.ر رو وقتی دوتایی داشتیم یه پرونده رو با چسب می چسبوندیم به میز مدیر دبیرستان٬ پیدا کردم! تا الآن باید دو تا بچه داشته باشه ها! هی بهش میگم: «ترشیدی!» هی میگه: «منتظرم تو و م.ف برید ... ٬ بعد من یه فکری به حال خودم می کنم!»
-
ا.د من رو گول زد. یادم نمیره هیچ وقت. بهم ظلم کرد.
...
و اما ه.ع یا همون هاله عابدین خودمون!
بچه ی باحالی اه! دوستش دارم اگه هوای دلش رو بیشتر داشته باشه. ای کاش بهم قول بده بدون مشروطی لیسانسش رو بگیره٬ اون هم واقعا توی هشت ترم. بعدش برنامه ها دارم براش! باید قول بده کارهایی رو که گرفته٬ سر وقت انجام بده. باید قول بده به وقتش بره دکتر تا به این حال و روز نیفته. باید قول بده اول با خانواده و دوم با دوستاش مهربون تر باشه. باید قول بده ولخرجی نکنه. اگه آل استارش رنگ خاکه٬ به جهنم که هست! سالی یه بار هم نمی خواد بشوره اون لامسب رو؟! باید قول بده کمتر پای نت بشینه و به درسای لعنتی اش هم حداکثر(!) ماهی یک بار برسه! باید قول بده عجول نباشه و تو تصمیمات اش عقل رو هم شرکت بده. آفرین دختر گل!
والسلام!
ـ ـ ـ
پی نوشت۱: مخخف نویسی بسیار جالبه٬ البته اگه کسی خودش رو با دیگری اشتباه نگیره!
پی نوشت۲: فقط ۵ روز فرصت دارید!!!
دوستش دارم، همین!
۳۶۵ روز بود که بابا بزرگ رو ندیده بودم. برای خودم متاسفم٬ و برای همه مون که فقط بهانه تراشی رو از بَریم و بس...
ـ ـ ـ
- چه خبر هاله؟
- سلامتی!
- نه! چه خبر؟ طفره نرو دیگه...
- هیچ خبر٬ باور کن! شما چطورید؟ حسین به سلامتی برگشت؟ هنوز هم قرار نیست کسی چیزی بفهمه؟
- آره٬ هفته ی پیش اومد. خوبه. نه. مامان اینا میگن هنوز خیلی زوده. تو چرا ... ؟
- من به خودم هم چشم نمیگم٬ چه برسه به ... ! (البته دروغ گفتم. چشم هم میگم٬ مطمئنم. فقط نمی خواستم بحث ادامه پیدا کنه.)
- فکر می کنی هاله! منو ببین! یه روزی مجبوری همه ی کله شقی ها و منم منم هات رو زیر پا بذاری و بگی چشم. مثل من.
- آره! تو رو که خوب یادمه. تو به مامان و بابات هم چشم نمی گفتی. حالا چی شده؟ الله اعلم!
- حالا هیچی نشده. دوستش دارم. همین.
- ...
ـ ـ ـ
عیدی گرفتم! ای کاش جایی بود که به پول هام ۱۰۰٪ سود می داد تا زودتر می تونستم چیزی رو که دلم می خواد٬ بخرم. خیلی دلم می خوادش٬ خیلی...
ـ ـ ـ
امروز خیلی خوب بود. به عزیزترین هام زنگ زدم و صداشون رو با تمام وجودم استشمام کردم.
چون است حال بستان / ای باد نوبهاری
نوروز تکراری است؛
اما رنگ تخم مرغ ها هر سال با سال قبل فرق می کند٬
قد و قواره ی سبزه هم همین طور٬
ماهی ها هم بیشتر از سال قبل «آب! آب!» می کنند!
آدم ها و دید و بازدید ها تکراری اند.
«آغاز سال یکهزار و سیصد و ... » هم تکراری است.
لباس ها و آجیل و شیرینی و خلاصه همه چیز تکراری است.
امروز اما هر که چه باشد٬
یک روز جدید است با شکوفه های زیبای درختان و اسکناس های تا نخورده و لباس های نو و آجیل و شیرینی و چای و میوه و دیدن آدم های آشنا و بعضا نا آشنا و دوست داشتنی و روبوسی و پاک کردن خیسی صورت(!) و هزار اتفاق قشنگ دیگر که می تواند یکی از بهترین روزهای زندگی مان را رقم بزند.
-
برخلاف بسیاری از دوستان که انتظار دارند ۸۶ را «بد» بنامم٬ این سال را به خاطر دوستان عزیزم و اتفاقات عزیزش دوست دارم.
ممنونم خدای مهربون٬ به خاطر همه چیز! ۸۷ هم کنارم باش. البته می دونم که هستی٬ فقط کمکم کن تا کنارت راه برم. همین!
-
بابا جانم!
تولدت مبارک!
انشاالله سایه ات صد و بیست سال بالای سر ما باشه و همیشه سلامت و موفق باشی.
-
دوستان عزیزم٬
سال نو مبارک!
انشاالله همیشه سلامت باشید و به همه ی آرزوهای قشنگ تون برسید.
همین!
چشماتو درویش کن!
نگات می کنم٬ بدون اینکه تو چشمات زل بزنم. پاچه ی شلوارت پاره شده. از گوشه لبت داره خون میریزه روی یقه ی لباست. پیرهنت که پاره بود٬ پاره تر شده. رفتی دعوا؟ خاک بر سر مثلا غیرتی ات کنن!
ــــــــــــــــــــــــــ
نگات می کنم. تو هم که مثل همیشه داری زیر چشمی نگام می کنی! «...» هم که مثلا من رو بهش سپردن٬ داره جفتمون رو نگاه می کنه. شب ها که میریم خونه شون٬ دیگه جواب سلام و خداحافظی و شب بخیر ام رو هم نمیده. دیشب اومد و بهم گفت: « از ... خوشت اومده؟»
ــــــــــــــــــــــــــ
نگات می کنم. پول های جیبت رو ریختی کف دستت و داری می شمری. همه اش ۵۰ تومانیه! یه دونه هزاری تو اون جیبای پر از شپش ات پیدا نمیشه. کی فکرش رو می کنه تو جیبای مثلا خوش تیپ محل پر از ۵۰ تومانی باشه؟! یه عالمه دختر از کنارت رد میشن. با همون لحن مرده شوری ات می گی : «چطورین؟!»
ــــــــــــــــــــــــــ
نگات می کنم. داری کت و شلوار «...» رو تنش می کنی. بعد٬ نزدیک به ۴۵ دقیقه با موهاش ور میری که مثلا در حق برادر عروس کلی لطف کرده باشی! در می زنن. به من می گی: «در رو باز کن» مگه من کلفت ات ام؟!
ــــــــــــــــــــــــــ
نگات می کنم. داری با بابام حرف می زنی. تابلوئه که مثل همه ی بر و بچز عاشق بابای منی. دستت رو انداختی دور بازوی بابام! دستت بشکنه ایشالا (روی شین تا جایی که می تونید تاکید کنید!) که نمی دونی دور کدوم دست باید حلقه بزنیش!
ــــــــــــــــــــــــــ
نگات می کنم. ۶ سال گذشته. من اما همون ام و تو هم همون. خاطرات دوباره زنده میشن...
ـ
دوباره با تو نشستن
دوباره آزادی؟
مگر به خواب ببینم
شبی بدین شادی!
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
پی نوشت: حدودا یک روز و نیم به عید مانده. همه پیشاپیش به هم تبریک می گویند. همه بهاریه می نویسند. همه ی وبلاگ ها کم و بیش بوی بهار گرفته اند. من اما انگار که ترس در حباب های روحم نفوذ کرده باشد٬ از بهار می ترسم. از «آغاز سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت هجری شمسی» می ترسم. از «بیست» می ترسم. از احوالپرسی و روبوسی و عیدی و شیرینی و آجیل می ترسم. از سلام و شام و پذیرایی و خداحافظی می ترسم. از روزمرگی می ترسم. از دید و بازدید می ترسم. از لباس های توی کمد می ترسم. از انتخاب می ترسم. از «چه خبر؟» می ترسم.
من می ترسم و دقیقا نمی دانم چرا...
از «عیدت مبارک» می ترسم. دوست عزیزم! می ترسم از اینکه بهت زنگ بزنم و سال خوشی رو برات آرزو کنم. از بغض لحظه ی سال تحویل و سر آستین های اشکی و شور می ترسم.
دوست من! تا دیر نشده٬ کمکم کن! می توانی؟
زیر گل!
- سلام خانم! خسته نباشید! می خواستم درباره ی تور مشهد تون بپرسم.
- هتل فلان با ناهار و شام و گردش٬ مکان هتل بهمان جا٬ n تومان نفری!
- ممنون!
ــــــ
- سلام خانم! تور کیش تون رو می خواس...
- هتل ۵ ستاره ی فلان٬ نفری n+20 تومان٬ سوئیت دو تخته٬ با گردش در فلان و بیسار جا.
- ممنون!
ــــــ
- سلام خانم! ...
- همه ی جاهامون پر شدند!
- ممنون!
ـــ
- س...
- شماره تون ثبت شد. تماس می گیریم.
- ممنون!
ــــــ
- می خواستم برم زیر گٍل٬ جای خالی دارید؟
- (گوشی تلفن را می کوبد!)
- ممنون!
